کمی صبر کنید

|
دوستان محترم من وقت زیادی برای این مطالب صرف می کنم دوست دارم
شما هم فقط با صرف یک دقیقه از وقتون اگه دیدید مطالب من خوب بود نظر بدید سلام
این وب به دلیل کمبود امکانات بلاگفا تا اطلاع ثانوی آپ نمی شه لطفا به وبلاگ جدید من به این آدرس مراجعه کنید. با تشکر. سلام به دوستای گل
از اونجا که من عاشق آهنگهای سعید آسایش هستم امروز براتون یه آهنگ زیبا ازش براتون گذاشتم دانلود کنید حالشو ببرید.
شهریور امسال مصادف میشه با ماه مبارک و پر برکت رمضان . به همین مناسبت درباره این ماه عزیز مطالبی رو آماده کردم که درباره نام لغوی این ماه و کارهای شایسته ای که در این ماه عزیز می توان انجام داد توضیح داده شده است . در ضمن یه سری لطیفه و اس ام اس مرتبط هم در پایان قرار دادم که امید وارم از دریافتشون لذت ببرید.
به غضنفر مي گن نظر شما راجع به ماه رمضان چيه ؟ مي گه والا خيلي خوبه فقط يه ذره زولبيا باميه اش رو زياد کنن بهتر مي شه --------اس ام اس ماه رمضان--------- ماه رمضانه یه وقت جایی نری که پیدات نکنم . آخه دارم دنباله ۶۰ تا گدا میگردم !!! روتو حساب کردم!!!!! --------اس ام اس ماه رمضان--------- مناجات غضنفر باخدا : خدايا ماه رمضان را مانند المپیک هر 4 سال يک بار آن هم در يک کشور برگزار کن --------اس ام اس ماه رمضان--------- به دلیل استقبال بی نظیر شما روزه داران عزیز, ماه رمضان تا پایان مهرماه تمدید گردید --------اس ام اس ماه رمضان--------- توي آسمون دنيا هر کسي ستاره داره چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره --------اس ام اس ماه رمضان--------- کاش در این رمضان لایق دیدار شويم. *** سحری با نظر لطف تو بیدار شويم --------اس ام اس ماه رمضان--------- عید فطر مبارک ( رصد خانه ی اردبیل ) --------اس ام اس ماه رمضان--------- به غضنفرمیگن پاشو سحره. میگه بزار بخوابم.خودم فردا بهش زنگ میزنم --------اس ام اس ماه رمضان--------- کجایی؟؟ همه دارن رو پشت بوم دنبالت میگردن آخه ماه من میخوان ببینن فراد عیده یا نه --------اس ام اس ماه رمضان--------- غضنفر ماه رمضون ميره خونه دوستش مي خوابه دوستش بهش ميگه سحر صدات كنم؟؟ غضنفر مي گه نه همون غضنفر صدام كني بهتره --------اس ام اس ماه رمضان--------- شب عید فطر حاجی میره رو پشتبام که ماه رو ببینه شلوارش پاره بوده از پایین داد می زنند حاجی ما دیدیم میگه هر کی دیده بخوره ما که هنوز ندییدم ! --------اس ام اس ماه رمضان--------- خدایا یادم بده یادم باشه یادت باشم به حیف نون میگن تو که روزه نمی گیری، چرا سحری می خوری؟ می گه نماز که نخونم،... روزه که نگیرم... سحری هم نخورم؟ بابا مگه من کافرم؟ --------اس ام اس ماه رمضان--------- چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی... --------اس ام اس ماه رمضان--------- آمد رمضان هست دعا را اثری ادامه مطلب عکسهایی که دنیا را تکان دادند
عکسها برشهای جاودانهکنندهای
از تاریخ و زندگی هستند ، آدمی
بسیاری از حوادث مهم تاریخ را با یک یا
دو قطعه عکس به یاد میآورد .
۱۸۲۷ -
اصطبل و کبوترخانه : این تصویر مبهم
یکی از نخستین عکسهای گرفته شده به
وسیله آدمی است. مخترع فرانسوی به نام نیسهفور
1928 : الکساندر فلمنیگ کاشف پنیسیلین نخستین آنتیبیوتیک:
12 مارس ۱۹۳۰ : آغاز راهپیمایی
۲۴۰ مایلی گاندی برای
اعدام سیاهان به وسیله سفیدان :
این عکس در سال ۱۹۳۰
29 سپتامبر ۱۹۳۲ ، طبقه ۶۹
آسمانخراش در حال ساخت GE
9 آگوست ۱۹۳۶ : جسی اونز در
ورزشگاهی که هیتلر در آن
3 مارس ۱۹۳۸ : نخستین چاه نفت عربستان سعودی:
1 سپتامبر ۱۹۳۹ : رژه سربازان آلمان هیتلری در لهستان:
7 دسامبر ۱۹۴۱ : حمله به پرل هاربر:
ادامه مطلب
داستان یک سردرد مزمن
تصور کنید که در بیشتر
عمرتان با یک سردرد مزمن عذابآور روبرو
در سپتامبر ۱۹۴۳ ، جین دختر نوجوانی بود
که برای پدر پارتیزانش
جین پس از ۳ ماه بهبود یافت ولی برای شش
دهه از سردرد رنج میبرد.
شهرک یک بار مصرف !!!
به تازگی در ایتالیا نمایشگاهی برپا شده که هدف از آن ساخت شهرک و شهروندانی با مواد یکبار مصرف و غیر قابل بازیافت بوده است
ادامه مطلب از چارلی چاپلین پرسیدن خوشبختی چیست؟
گفت : فاصله این بدبختی تا بدبختی بعدی پند خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… دکتر علی شریعتی سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحی پرخرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه میتواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد. قلّک را شکست. سکّه ها رو روي تخت ريخت و آنها رو شمرد. فقط پنج دلار. بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجّه کند ولی داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر رفت و سکّه ها رو محکم روي شيشه پيشخوان ريخت. داروساز جا خورد و گفت چه ميخواهی؟ دخترک جواب داد برادرم خيلی مريض است می خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟ دارو ساز با تعجب پرسيد چی بخری عزيزم؟!! دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزی در سرش رفته و بابام میگويد فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد من هم میخواهم معجزه بخرم قيمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اينجا معجره نمیفروشيم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلی مريض است و بابام پول ندارد و اين تمام پول من است. من ازکجا می توانم معجزه بخرم؟!!! مردی که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت از دخترک پرسيد: چقدر پول داری؟ دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر ميکنم اين پول برای خريد معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم. فکر ميکنم معجزه برادرت پيش من باشه، آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصّص مغز و اعصاب در شيکاگو بود. فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعی بود، میخواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحی چقدر بايد پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت : هزینه عمل 5 دلار می شد!!! که قبلا پرداخت شده است!!! اقا خانوم اعلامیه دادیم. دعوت عام کردیم. ولی مثل اینکه هیچکی از آبگوشت خوشش نمی آد؟
خوب بی خیال دیدیم تعداد کم شد گفتیم اشکال نداره بساط جوجه کباب رو پهن می کنیم صبح جمعه دیدیم از عمله جات خبری نیست . از طرفی شاگرد محترممون هم جمعه رو تعطیل کرد شاید چون آخرین جلسه کلاسش بوده و باید شهریه می داده گفته این جمعه رو تعطیل کنه. بهر حال صبح زود اول خروس خون ساعت ۱۰ از خواب بلندشدیم. اول رفتیم یک قوطی رنگ سفید و تینر گرفتیم . فکر نکنید می خواستم روی سیاه خودم رو سفید کنم. نه اونو با سیلی قبلا سرخ کردم بله رفتیم شدیم استا نقاش و شروع به رنگ زدن نرده های باغمون کردیم . آخه جدیدا برای این که این پسره از دیوار باغ در نره و نره توی خیابون ها نرده های باغ رو بلند تر کردیم و حالا باید رنگش می زدیم. اواسط کار یک اقایی که خیلی بامزه بود گفت استا رنگی نشی. باید رفت و با اینه دیداری داشت. یکنفر آنجا می زند فریاد رنگی نشی عیال که دیدی ما دچار روحیه شادی شدیم و خستگی اصلا توی کارمون نیست و اصلا هیچ رنگی روی لباسامون نریخته اومد و با صدایی از سر مهربانی گفت یا امروز ما رو می بری جوجه کباب خورون توی بهشت مادران یا من میرم خونه مامانم اینا خوب ما که می دونستیم که باز داره خالی می بند و ما از این شانس ها نداریم گفتیم چشم بریم جوجه خورون اصلا خوابم می اومد( یاد دکتر هد هد بخیر) از طرفی حال رانندگی و جابجا کردن منقل ( یاد مدیر عامل )بخیر) وهیچ کاری رو نداشتم و لی چاره نیست گفت اگه نبرمش بهشت می ره خونه مامانش اینا. منکه اگه اونجا بهشت هم باشه حاضر نیستم عیال بره آخه اگه بره کی مواظب این کره... هست. ها؟ آخه دیگه نامادری مهربون هم دیگه پیدا نمی شه . هرکی هم که از راه برسه دستش رو با بچه ها توی هم می زاره و دهن ما رو روغن کاری می کنه. یادش بخیر نامادری هم بود نامادری های قدیم. به عیال و بچه گفتیم که لباس کاموایی به پوشن آخه ما که بیرون بودیم دستگاه هواشناسیمون رو روشن کرده بودیم و دیدیم هوا سرده تازه تا آونجایکه من در روایات شنیدم توی بهشت پر از درخته پس هوا باید سرد باشه و خبری از نور خورشید نباشه. خلاصه همه رو ناچار کردیم لباس گرم به پوشن کازه و کوزه و شمسی کوره رو برداشتیم و انداختیم ترک ماشین و یا علی از تو مدد رفتیم زیاد دور نبود همین نزدیکی سید خندان ( یا بقول داش فرهاد سخ دندان) از کوچه پس کوچه رفتیم . دیدیم دمشون گرم تا دم در بهشت می شه با ماشین رفت. خوب ما هم که ندید پدید هستیم به خودمون آفرین گفتیم که بالاخره تونستیم یک ماشین تهیه کنیم . یعنی با این اوضاع اگه می شد من با ماشین هم تا توالت می رفتم آومدیم منقل رو ببریم ( یادت بخیر مدیر عامل ) عیال گفت اونجا خودشون منقل دارن یعنی نگفت منقل یک چیزی گفت مثل باربی کو . گفتم یعنی این عروسک های باربی رو آتیش می زنن و روش جوجه سرخ می کنن. گفتم باربی یادم از سارا و دارا افتادو گفتم سارا یادم از آن مرد با انار اومد افتادم . خدایش دم کتاب های قدیم گرم که حداقل اسم انار رو می آوردن امسال که بچه هامون رنگ انار رو ندیدن کیلویی ۲۵۰۰ تومن .رفتم سانیدس آب انار خریدم . بیشرف توش سیب موز بود ولی بجون خودم بجون خودتون عکس انار روش بود. باور کنین بدون منقل رفتیم وسط بهشت . هرچی نگاه کردم از حوری یا هوری (بر وزن هوو ) خبری نبود . بی خیال به جهنم حتما قرار نبوده اینجا بیام و سهمیه منو بردن توی یک پارک بالاتر گذاشتن رفتیم جلوتر دیدیم ایول دمشون گرم سکوهای سیمانی و از اون باربی کو ها گذاشتن زیلومون رو روی سکو انداختیم و تا باسن مبارک رو روی سیمان گذاشتم بچه ها زدن به کوهنوردی و بالاخره ما رو با عیال تنها گذاشتن . مشغول جیک جیک شدیم و کلی در باره فامیل عیال غیبت بد کردیم. می گین غیبت بد . مگه غیب خوب هم داریم. آره بابا وقتی از فامیل خودم تعریف می کنم که ایول دمشون گرم همش در سفر های خارجه هستن و خوش بهشون بگذره به این می گن غیبت خوب ولی وقتی از خاله عیال حرف می زنیم بهش می گن غیبت بد آخه هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود احساس سوزش در قفسه سینه و ران سمت چپم می کردم . فکر نکنین موضوع سکته مکته در کاره خیر ما اهل این حفا نیستیم . موضوع این بود که آفتاب تابان موضوعی همچی مثل بختک خودش رو رو ما انداخته بود که داشتم آتیش می گرفتم . اول روم نشد به عیال بگم هوا گرمه ولی دوم روم شد . که عیال قهقه خندید که اقای هواشناس رو ببین. هرچی توضیح دادم که بابا من فکر می کردم بهشت پر از درخته و از این حرفا به خرجش نرفت. بی خیال کلاس پیرهن کاموایی رو در آوردم و با یکتا زیر پوش سفید نشستم و به اعیال گفتم اشکال نداره کی می فهمه این زیرپوشه که عیال گفت آره ارواح عمت هرکی از دور ببینه فکر می کنه این تی شرت استرچه . خدا بگم داوود چی کارت کنه یادت می آد ۷ سال پیش خونه تون بودم و این رفیق دیونه ات مسعود رو می گم اومد جن اظهار کنه زد زیر پوششم رو سوراخ کرد؟ همون زیر پوش تنم بود و خلاصه اینجا برای روح تو و این رفیقات بخصوص هد هد بابا دعا خوندم . امیدوارم که تو دوستات به روح اعتقاد داشته باشین. گرما امانم رو بریده بود عیال گفت خوب می خوای شلوارت رو هم در بیار ولی متوجه شدم که بیژامه یا پیزامه راه راهم رو پام نکردم. پس علی الحساب بی خیال شدیم. رفتیم پای منقل و جوجه ها ی مظلوم رو به سیخ کشیدم جاتون نه خالی . دلتون هم نه خواسته باشه .مثل یک گاو خوردیم. هنوز سفره رو جمع نکرده بودیم که عیال هوس پفک و بچه ها هوس چیپس فرمودن . خوردیم و زیر آسمون کمی تا قسمتی آفتابی دراز کشیدم. که ناگهان ابرهای با حالی ظاهر شدن . همینجوری که به آسمون می نگریستم یاد شمال و ویلای خصوصی بابام اینا افتادم عجب هوایی داره این شمال در همین گیر و دار اقا فرهاد با دوستشون تشریف آوردن دوستشون ۶ سالش بود و اومد بود به اصطلاح حال ما رو بگیر . کره ... یک دفعه برگشت گفت که اره بابام ماشینش رو عوض کرده و قبلا ۲۰۶ داشتیم و حالا سوناتا ( آخ قربونت بشم مدیر عامل یک شب در خیال سانتافه خوابیدم) داریم . ما هم بلافاصله برگشتیم و گفتیم اینکه چیزی نیست ما قبلا پیکان داشتیم و حالا پراید و برای اینکه طرف از رو بره حول شدیم و گفتیم بعدش هم می خواهیم پاترول بخریم. که عیال ترکید. یا بقول اصفهونی ها پکید خلاصه تا بارون رحمت جاری نشده و بقیه قصد آزار و اذیت ما رو نکرده و عیش ما را منقص نکرده باشن. گفتیم عیال هرچی خوردی نوش جونت بزن بریم خونه. عیال هنوز داشت می خندید.. راستی توالت های بهشت دارای مایه صابون بود و عجب تمیز بود . جون می داد آدم بره اونجا و .... این مطلب رو نوشتیم تا در تاریخ ثبت گردد که ما هم به بهشت رفتیم . و دیگران هم کارههای ثواب انجام بدهند و بروند بهشت آدرس بهشت: سخ دندان - ارسباران- کوچه شفاپی. ته کوچه ( از این ور آدرس دادم برای اونهایی که بدبخت بیچاره هستن و مثل ما لرد و خوان زاده نبوده و فاقد ماشین می باشند و احتمالا پیاده طی طریق خواهند نمود) چرا اینجوری شدین؟ چه مرگتونه ها؟
چند سال پیش بود دقیق یادم نمی آد ولی فکر کنم سال ۱۳۶۸ بود تازه اومده بودم تهرون. و کار می کردیم با بچه ها. چیز جالب این بود که بچه ها همکار یک قرار صبحانه خوردن داشتن یعنی هرروز نوبت یکی بود که صبحانه منظور نون انگور یا خیار گورجه فرنگی یا... می آوردو همگی دختر و پسر دور میز می نشستیم و اول تو سروکله هم می زدیم بعد می خوردیم.
ظهر ها همه ظرفهای غذا مون رو می گذاشتیم وسط و هرکی دوست داشت از غذای هرکس دیگه می خورد. یادمه یک روز من از غذای یکی از دخترا خوشم اومده بود و با خیال راحت کل ظرف غذاش رو گذاشته بودم سمت خودم و تند تند می خوردم یکی از رفقا گفت دمت گرم از غذای منم بخور. تازه فهمیدم که اون بنده خدا نیز چشمش توی اون غذا بوده و البته کلی من شرمنده شدم ولی یادم نمی آد که روزی پیش آمده باشه که از غذای خودم حتی یک قاشق خورده باشم. راستی اون وقتها یا پول نبود یا .. ولی همون پول نبود برای همین همه غذا از خونه می آوردن . چیز خاصی نبود کوکو سبزی و سیب زمینی و سالاد ماکارونی و... ولی همه باصفا . تازه اخر هفته که می شد دخترا تور کوه نوردی میگذاشتن و به بچه های خجالتی مثل من هم پیشنهاد می کردن که با دادن یک عدد ۵۰ تومانی( دقیقا ۵۰ تا یک تومان یا ۵۰۰ ریال) و به همراه دو عدد بلیط اتوبوس به همراه هم بریم درکه یا دربند. خوب من شهرستانی بودم و خجالتی و هیچوقت نرفتم و بهشون می گفتم می ترسم باهاتون بیام کوه منو یا از اون بالا پرت کنین پایین یا کمیته ( نیروی انتظامی گیر دهنده به دختر و پسرها) بگیره . ولی بچه ها هر هفته می رفتن. و حالا شما ها شاید رفاه زده شدین . شاید بدون دست در گردن و چلوکباب نایب بهتون خوش نمی گذره. زمان گذشت دو سه سال پیش بود که توی محل کارم اینترنت آوردن . دیدم بچه ها دیگه با هم حرف نمی زنن. همه ناهار هاشون رو پشت میزاشون می خورن و تایپ می کنند. اره دنیا شده بود اینترنتی و بازار چت و خالی بندی داغ .
گفتم چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو. گفتم من نمی فهمم و این هم یک حالی داره . بهر حال همه با هم قهر شدن و فقط کلمات بود که احساس و شور زندگی رو رد بدل می کرد. و اما امسال هرجا می رم هیچکی هیچی نمی نویسه. چت نمی کنه . وبلاگ ها خالی . چت روم ها پر از حرفهای زشت. چند هفته ای از سال گذشته . یکی می نویسه خسته ام. یک کل فایل ها ونوشته هاش رو حذف می کنه. یک اندوه نامه می نویسه و جای نظر خواهیش رو قفل می کنه خوب یعنی آخرین راه برای بیان حالات روحی. برای همدری و همیاری نیز بسته شد. حتما چند ساله دیگه می ری می بینی همه رفتن یک سوسک تو بغلشون گرفتن و اونو ناز ونوازش می کنن و حتی با اون حیوان هم حرف نمی زنن. قلم ها شکسته و کاغذ ها فقط بعنوان دستمال کاغذی استفاده می شه.. باشه بریم ببینیم به کجا می رسیم. ما که جوانی مون در دوران خفقان گذشت ولی حرف زدیم . از همه چیز . حتی از سیاست و سیاست مردان. چند بار زنده باد و مرده باد گفتیم. چند بار از دست کمیته فرار کردیم. چند بار توی دانشگاه جزوه دادیم و گرفتیم و..... و شما دچار خود سانسوری شدین و حرف آخر برای اونهایی که دیگه قلم ها رو شکستن و آخرین پنجره برای نمایش افکارشون رو بستن به حرف یک بی نماز در مسجد رو نمی بندن . با سلام به دوستای خیلی گل
دست عزیزی زحمت کشیدند و پیامی مبنی بر اینکه چرا طنزهام فقط در مور خانم هاست و در مورد آقایون نیست به حقیر دادند که از ایشون برای نظر زیباشون ممنونم. البته من ابتدا عرض کردم که من قصد توهین ندارم و این صرفا طنزه. دوما من در مورد مردها هم نوشتم مثل آقای علی دایی البته اگه شما ایشون رو جزو مردها به حساب نیارید بحثی دیگه است. بهتره سعی کنیم از نعمت زندگی که خدای مهربون به ما داده بهترین استفاده رو بکنیم . بیایم به همه چیز با دیده مثبت نگاه کنیم.
بهتر نیست به جای اینکه از هر چیزی ناراحت بشیم به همه چیز بخندیم.
برای آدمهایی که از همه چیز شاکی اند و هر روزشون با ناراحتی سر میشه مطمئنا دلیلی وجود داره اصلا برای همه چیز دلیل وجود داره.اونها به دنبال دلایلی برای ناراحت بودنشون می گردند و مطمئنا اون رو پیدا خواهند کرد.
دنیا به احساسات ما پاسخ می ده و همیشه همون چیزی رو سر راهمون قرار میده که بهش فکر میکنیم. پس بهتر نیست به جای اینکه به خاطر چیزهای کوچیک ناراحت شیم "سعی" کنیم مثل آدمهای شاد که همیشه دلایل زیادی برای شاد بودن دارند ما هم دنبال دلایلی برای شادی بگردیم. یادمون باشه هیچ چیزی به نوبه خود بد نیست این خود ما هستیم که چیزهارو خوب یا بد می کنیم.
و باز یادمون باشه که حکایت زندگی ما مثل اون آدم یخ فروشی است که آخر روز چه یخهاش رو بفروشه چه نفروشه یخی تو بساطش پیدا نخواهد شد پس بیایم زندگی رو با همه سختی هاش به شاهکاری تبدیل کنیم که وقتی روزی به عقب نگاه کردیم به جای افسوس لبخند زیبایی گوشه ی لبامون نقش ببنده.
با احترام به نظر دوستمون سعی می کنم از مردهای گل هم بنویسم. ما مردها از خودمون مطمئنیم . دوستای گلم سلام
با عرض پوزش از همه شما من دارم کل مطالب و
موضوعات وبم رو عوض میکنم و شم تا ۳ روز نمیتونید از
طریق موضوعات مطالب به مطالب مورد نظرتون
دسترسی دشته باشید.
باز هم معذرت
درويشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود. پس از اندك زمانی، داد شيطان در می آيد. رو به فرشتگان می كند و می گويد : جاسوس می فرستيد به جهنم؟ از روزی كه اين مرد به جهنم آمده مدام در گفتگو است و جهنميان را راهنمایی می كند و... سخن درويشی كه به جهنم رفته بود اين چنين است؛
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف، اگر به جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند!!! اين شعر كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست است : وقتي به دنيا امدم سياه بودم وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم وقتي جلو افتاب ميرم باز هم سياهم وقتي ميترسم هم سياهم وقتي سردمه سياهم وقتي مريضم باز هم سياهم وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود تو اي دوست سفيدمن وقتي به دنيا امدي صورتي بودي وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي وقتي ميترسي زرد ميشي وقتي مريضي سبز ميشي وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي وتو به من ميگي رنگين پوست
با سلام خدمت دوستای گلم مطلبی رو که در زیر و ادامه مطلب خواهید خوند در مورد آقای علی دایی ستاره بزرگ و فراموش نشدنی تیم ایران. من اصلا قصد توهین به این ستاره محبوب ندارم و خیلی هم به ایشون علاقه دارم اما خوب اینها طنزهایی است که در مورد ایشون گفته شده و فقط برای شاد شدن دل شما عزیزان . پیشنهاد می کنم حتما تا آخرش بخونید.
با تشکر.
وظيفه علي دائي در بازي ايران و مکزيک چه بود؟ . . . . حمل يک تخته قالي تا وسط زمين و تحويل آن به کاپيتان مکزيک ميگن علي دايي رو تو پلي استيشن هم نميشه تعويض کرد!!! فدراسيون كونگ فو اعلام كرد : در مراسم بزرگداشت بروسلي از حسين كعبي تقدير خواهد شد ! میدونی سایر کفش کعبی چنده؟ رو صورت فیگو نوشته! كعبي در مصاحبه با خبرنگاران در مورد لگدي !! كه به صورت فيگو زد گفت : من ديدم پام كه به مرحله بعدي نميرسه ! حداقل جا پام برسه كارگردن مشهور سينماي رزمي دربه در به دنبال "حسين كعبي" براي بازي در فيلم بمير فيگو به یارو ميگن: با جام جهاني جمله بساز، ميگه: پس انرژي هستهاي رو بيخيال ديگه؟!
علی دايی در جام جهاني 2010: مربی ميگه بچهها دونفر بايد قلاب بگيرن.دونفر هم هلش بدن که بپره... 2 نفر هم بيارنش پایين 2 نفرهم کمکش کنن تا بعد گل خوشحالی کنه! به دايي ميگن نظرت راجع به بازي ايران- مکزيک چيه؟ ميگه وسطي باحالي بود. با اين که يکي دو بار توپ خورد بهم ولي بيرونم نکردن!!!! حالا ديگه اگه ميخواي گيتار شماعي زاده رو ازش بگير . اصلا" انرژي هسته اي رو هم ازم بگير . ولي دايي رو از تيم ملي نگير
ادامه مطلب من توي دنيا 3تا دوست دارم... خورشيد، ماه و تو. اولی رو برای روزم ميخوام / دومي رو واسهی شبم ميخوام / ولی تو رو برای تک تک لحظههاي زندگيم ميخوام... یادم باشه که یادت باشه که یادم بیاری که یادت بدم که یاد بگیری که همیشه تو یادتم و یادت هیچ وقت از یادم نمیره این رو یادت نره زندگی یک بازیه بازی هم یک هنره هنر هم یک تجربس تجربه هم پایان زندگی
فرق آدما با سگا اينه که آدما اين قابليت را دارن که مثل سگ دروغ بگن ولي سگا از اين کارا بلد نيستن! بهترين بازی هايه ايرانی 1.دختر بازی 2.نامزد بازی 3. خانوم بازی 4. دودره بازی 5. آمپول بازی 6. زبون بازی 7. sms بازی چشم هایت به من آموخت که با آخرين نگاه اولين رنج آغاز ميشود...
|
Powered By :JustPersian
Powered By :JustPersian
گالري عکسعکس های جالب عکس بازیگران مرد ایرانی عکس بازیگران زن ایرانی عکس مهدی
|
صفحه نخست آرشيو مطالب
|
موبايلنرم افزار جاوانرم افزار سیمبین تم سونی اریکسون کلیپ موبایل
|
وبمسترخالیخالی خالی خالی
|
گالري موسيقيهمه آهنگهاآهنگهای ایرانی آهنگهای خارجی آهنگ متن فیلمها
|
دل نوشته هاسخنان بزرگانشعر مطالب طنز خبرهای شنیدنی |